دیوان شمس/هر ذره که بر بالا مینوشد و پا کوبد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (هر ذره که بر بالا مینوشد و پا کوبد) از مولوی |
' |
| هر ذره که بر بالا مینوشد و پا کوبد | خورشید ازل بیند وز عشق خدا کوبد | |
| آن را که بخنداند خوش دست برافشاند | وان را که بترساند دندان به دعا کوبد | |
| مستست از آن باده با قامت خم داده | این چرخ بر این بالا ناقوس صلا کوبد | |
| این عشق که مست آمد در باغ الست آمد | کانگور وجودم را در جهد و عنا کوبد | |
| گر عشق نی مستستی یا باده پرستستی | در باغ چرا آید انگور چرا کوبد | |
| تو پای همیکوبی و انگور نمیبینی | کاین صوفی جان تو در معصرهها کوبد | |
| گویی همه رنج و غم بر من نهد آن همدم | چون باغ تو را باشد انگور که را کوبد | |
| همخرقه ایوبی زان پای همیکوبی | هر کو شنود ارکض او پای وفا کوبد | |
| از زمزمه یوسف یعقوب به رقص آمد | وان یوسف شیرین لب پا کوبد پا کوبد | |
| ای طایفه پا کوبید چون حاضر آن جویید | باشد که سعادت پا در پای شما کوبد | |
| این عشق چو بارانست ما برگ و گیا ای جان | باشد که دمی باران بر برگ و گیا کوبد | |
| پا کوفت خلیل الله در آتش نمرودی | تا حلق ذبیح الله بر تیغ بلا کوبد | |
| پا کوفته روح الله در بحر چو مرغابی | با طایر معراجی تا فوق هوا کوبد | |
| خاموش کن و بیلب خوش طال بقا میزن | میترس که چشم بد بر طال بقا کوبد |