دیوان شمس/هر آنک از سبب وحشت غمی تنهاست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (هر آنک از سبب وحشت غمی تنهاست) از مولوی |
' |
| هر آنک از سبب وحشت غمی تنهاست | بدانک خصم دلست و مراقب تنهاست | |
| به چنگ و تنتن این تن نهادهای گوشی | تن تو توده خاکست و دمدمه ش چو هواست | |
| هوای نفس تو همچون هوای گردانگیز | عدو دیده و بیناییست و خصم ضیاست | |
| تویی مگر مگس این مطاعم عسلین | که زامقلو تو را درد و زانقلوه عناست | |
| در آن زمان که در این دوغ میفتی چو مگس | عجب که توبه و عقل و رأیت تو کجاست | |
| به عهد و توبه چرا چون فتیله میپیچی | که عهد تو چو چراغی رهین هر نکباست | |
| بگو به یوسف یعقوب هجر را دریاب | که بی ز پیرهن نصرت تو حبس عماست | |
| چو گوشت پاره ضریریست مانده بر جایی | چو مردهایست ضریر و عقیله احیاست | |
| به جای دارو او خاک میزند در چشم | بدان گمان که مگر سرمه است و خاک و دواست | |
| چو لا تعاف من الکافرین دیارا | دعای نوح نبیست و او مجاب دعاست | |
| همیشه کشتی احمق غریق طوفانست | که زشت صنعت و مبغوض گوهر و رسواست | |
| اگر چه بحر کرم موج میزند هر سو | به حکم عدل خبیثات مر خبیثین راست | |
| قفا همیخور و اندرمکش کلا گردن | چنان گلو که تو داری سزای صفع و قفاست | |
| گلو گشاده چو فرج فراخ ماده خران | که کیر خر نرهد زو چو پیش او برخاست | |
| بخور تو ای سگ گرگین شکنبه و سرگین | شکمبه و دهن سگ بلی سزا به سزاست | |
| بیا بخور خر مرده سگ شکار نهای | ز پوز و ز شکم و طلعت تو خود پیداست | |
| سگ محله و بازار صید کی گیرد | مقام صید سر کوه و بیشه و صحراست | |
| رها کن این همه را نام یار و دلبر گو | که زشتها که بدو دررسد همه زیباست | |
| که کیمیاست پناه وی و تعلق او | مصرف همه ذرات اسفل و اعلاست | |
| نهان کند دو جهان را درون یک ذره | که از تصرف او عقل گول و نابیناست | |
| بدانک زیرکی عقل جمله دهلیزیست | اگر به علم فلاطون بود برون سراست | |
| جنون عشق به از صد هزار گردون عقل | که عقل دعوی سر کرد و عشق بیسر و پاست | |
| هر آنک سر بودش بیم سر همش باشد | حریف بیم نباشد هر آنک شیر وغاست | |
| رود درونه سم الخیاط رشته عشق | که سر ندارد و بیسر مجرد و یکتاست | |
| قلاوزی کندش سوزن و روان کندش | که تا وصال ببخشد به پارهها که جداست | |
| حدیث سوزن و رشته بهل که باریکست | حدیث موسی جان کن که با ید بیضاست | |
| حدیث قصه آن بحر خوشدلیها گو | که قطره قطره او مایه دو صد دریاست | |
| چو کاسه بر سر بحری و بیخبر از بحر | ببین ز موج تو را هر نفس چه گردشهاست |