دیوان شمس/نیست بجز دوام جان ز اهل دلان روایتی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (نیست بجز دوام جان ز اهل دلان روایتی) از مولوی |
' |
| نیست بجز دوام جان ز اهل دلان روایتی | راحتهای عشق را نیست چو عشق غایتی | |
| شکر شنیدم از همه تا چه خوشند این رمه | هان مپذیر دمدمه ز آنک کند شکایتی | |
| عشق مه است جمله رو ماه حسد برد بدو | جز که ندای ابشروا این است ورا قرائتی | |
| هر سحری حلاوتی هر طرفی طراوتی | هر قدمی عجایبی هر نفسی عنایتی | |
| خوبی جان چو شد ز حد و آن مدد است بر مدد | هست برای چشم بد نیک بلا حمایتی | |
| پشت فلک ز جست و جو گشته چو عاشقان دوتو | ز آنک جمال حسن هو نادره است و آیتی | |
| پرتو روی عشق دان آنک به هر سحرگهان | شمس کشید نیزهای صبح فراشت رایتی | |
| عشق چو رهنمون کند روح در او سکون کند | سر ز فلک برون کند گوید خوش ولایتی | |
| ایزد گفت عشق را گر نبدی جمال تو | آینه وجود را کی کنمی رعایتی | |
| گر چه که میوه آخر است ور چه درخت اول است | میوه ز روی مرتبت داشت بر او بدایتی | |
| چند بود بیان تو بیش مگو به جان تو | هست دل از زبان تو در غم و در نکایتی | |
| خلوتیان گریخته نقل سکوت ریخته | ز آنک سکوت مست را هست قوی وقایتی | |
| گر چه نوای بلبلان هست دوای بیدلان | خامش تا دهد تو را عشق جز این جرایتی |