دیوان شمس/نمیگفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (نمیگفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو) از مولوی |
' |
| نمیگفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو | درون باغ عشق ما درخت پایداری تو | |
| ایا شیر خدا آخر بفرمودی به صید اندر | که خه مر آهوی ما را چو آهو خوش شکاری تو | |
| شکفته داشتی چون گل دل و جانم دلاراما | کنونم خود نمیگویی کز آن گلزار خاری تو | |
| ز نازی کز تو در سر بد تهی کرد از دماغم غم | مرا زنهار از هجرت که بس بیزینهاری تو | |
| چو فتوی داد عشق تو به خون من نمیدانم | چه جوهردار تیغی تو چه سنگین دل نگاری تو | |
| ایا اومید در دستم عصای موسوی بودی | ز هجران چو فرعونش کنون جان در چو ماری تو | |
| چو از افلاک نورانی وصال شاه افتادی | چو آدم اندر این پستی در این اقلیم ناری تو | |
| کنار وصل دربودی یکی چندی تو ای دیده | کنار از اشک پر کن تو چو از شه برکناری تو | |
| الا ای مو سیه پوشی به هنگام طرب وآنگه | سپیدت جامه باشد چون در این غم سوگواری تو | |
| به نظم و نثر عذر من سمر شد در جهان اکنون | که یک عذرم نپذرفتی چگونه خوش عذاری تو | |
| تو ای جان سنگ خارایی که از آب حیات او | جدا گشتی و محرومی وآنگه برقراری تو | |
| رمیدستی از این قالب ولیکن علقهای داری | کز آن بحر کرم در گوش در شاهواری تو | |
| در این اومید پژمرده بپژمردی چو باغ از دی | ز دی بگذر سبک برپر که نی جان بهاری تو | |
| بخارای جهان جان که معدنگاه علم آن است | سفر کن جان باعزت که نی جان بخاری تو | |
| مزن فال بدی زیرا به فال سعد وصل آید | مگو دورم ز شاه خود که نیک اندر جواری تو | |
| چو دانستی که دیوانه شدی عقل است این دانش | چو میدانی که تو مستی پس اکنون هشیاری تو | |
| هزاران شکر آن شه را که فرزین بند او گشتی | هزاران منت آن می را که از وی در خماری تو | |
| همه فخر و همه دولت برای شاه میزیبد | چرا در قید فخری تو چرا دربند عاری تو | |
| فراق من شده فربه ز خون تو که خورد ای دل | چرا قربان شدی ای دل چو شیشاک نزاری تو | |
| چو سرنایی تو نه چشم از برای انتظار لب | چو آن لب را نمیبینی در آن پرده چه زاری تو | |
| چو دف از ضربت هجرت چو چنبر گشت پشت من | چرا بر دست این دل هم مثال دف نداری تو | |
| هزاران منتت بر جان ز عشق شاه شمس الدین | تو بادی ریش درکرده که یعنی حق گزاری تو | |
| الا ای شاه تبریزم در این دریای خون ریزم | چه باشد گر چو موسی گرد از دریا برآری تو | |
| ایا خوبی و لطف شه شمردم رمزکی از تو | شمردن از کجا تانم که بیحد و شماری تو |