دیوان شمس/ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده) از مولوی |
' |
| ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده | در قعر چنین چاهی ناخورده و نابرده | |
| دنیا نبود عیدم من زشتی او دیدم | گلگونه نهد بر رو آن روسپی زرده | |
| گلگونه چه آراید آن خاربن بد را | آن خار فرورفته در هر جگر و گرده | |
| با تارک گل آمد موبند فروهشته | ابروی خود از وسمه آن کور سیه کرده | |
| منگر تو به خلخالش ساق سیهش را بین | خوش آید شب بازی لیک از سپس پرده | |
| رو دست بشو از وی ای صوفی روشسته | دل را بستر از وی ای مرد سراسترده | |
| بدبخت و گران جانی کو بخت از او جوید | دربند بزرگی شد میسوزد چون خرده | |
| فریاد رس ای جانان ما را ز گران جانان | ای از عدمی ما را در چرخ درآورده | |
| خاموش سخن میران زان خوش دم بیپایان | تا چند سخن سازی تو زین دم بشمرده |