دیوان شمس/مه دی رفت و بهمن هم بیا که نوبهار آمد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (مه دی رفت و بهمن هم بیا که نوبهار آمد) از مولوی |
' |
| مه دی رفت و بهمن هم بیا که نوبهار آمد | زمین سرسبز و خرم شد زمان لاله زار آمد | |
| درختان بین که چون مستان همه گیجند و سرجنبان | صبا برخواند افسونی که گلشن بیقرار آمد | |
| سمن را گفت نیلوفر که پیچاپیچ من بنگر | چمن را گفت اشکوفه که فضل کردگار آمد | |
| بنفشه در رکوع آمد چو سنبل در خشوع آمد | چو نرگس چشمکش میزد که وقت اعتبار آمد | |
| چه گفت آن بید سرجنبان که از مستی سبک سر شد | چه دید آن سرو خوش قامت که رفت و پایدار آمد | |
| قلم بگرفته نقاشان که جانم مست کفهاشان | که تصویرات زیباشان جمال شاخسار آمد | |
| هزاران مرغ شیرین پر نشسته بر سر منبر | ثنا و حمد میخواند که وقت انتشار آمد | |
| چو گوید مرغ جان یاهو بگوید فاخته کوکو | بگوید چون نبردی بو نصیبت انتظار آمد | |
| بفرمودند گلها را که بنمایید دلها را | نشاید دل نهان کردن چو جلوه یار غار آمد | |
| به بلبل گفت گل بنگر به سوی سوسن اخضر | که گر چه صد زبان دارد صبور و رازدار آمد | |
| جوابش داد بلبل رو به کشف راز من بگرو | که این عشقی که من دارم چو تو بیزینهار آمد | |
| چنار آورد رو در رز که ای ساجد قیامی کن | جوابش داد کاین سجده مرا بیاختیار آمد | |
| منم حامل از آن شربت که بر مستان زند ضربت | مرا باطن چو نار آمد تو را ظاهر چنان آمد | |
| برآمد زعفران فرخ نشان عاشقان بر رخ | بر او بخشود و گل گفت اه که این مسکین چه زار آمد | |
| رسید این ماجرای او به سیب لعل خندان رو | به گل گفت او نمیداند که دلبر بردبار آمد | |
| چو سیب آورد این دعوی که نیکو ظنم از مولی | برای امتحان آن ز هر سو سنگسار آمد | |
| کسی سنگ اندر او بندد چو صادق بود میخندد | چرا شیرین نخندد خوش کش از خسرو نثار آمد | |
| کلوخ انداز خوبان را برای خواندن باشد | جفای دوستان با هم نه از بهر نفار آمد | |
| زلیخا گر درید آن دم گریبان و زه یوسف | پی تجمیش و بازی دان که کشاف سرار آمد | |
| خورد سنگ و فروناید که من آویخته شادم | که این تشریف آویزش مرا منصوروار آمد | |
| که من منصورم آویزان ز شاخ دار الرحمان | مرا دور از لب زشتان چنین بوس و کنار آمد | |
| هلا ختم است بر بوسه نهان کن دل چو سنبوسه | درون سینه زن پنهان دمی که بیشمار آمد |