دیوان شمس/من که ستیزه روترم در طلب لقای تو
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (من که ستیزه روترم در طلب لقای تو) از مولوی |
' |
| من که ستیزه روترم در طلب لقای تو | بدهم جان بیوفا از جهت وفای تو | |
| در دل من نهادهای آنچ دلم گشادهای | از دو هزار یک بود آنچ کنم به جای تو | |
| گلشکر مقویم هست سپاس و شکر تو | کحل عزیزیم بود سرمه خاک پای تو | |
| سبزه نرویدی اگر چاشنیش ندادیی | چرخ نگرددی اگر نشنودی صلای تو | |
| هست جهاز گلبنان حله سرخ و سبز تو | هست امید شب روان یقظت روزهای تو | |
| من ز لقای مردمان جانب که گریزمی | گر نبدی لقایشان آینه لقای تو | |
| بخت نداشت دهریی منکر گشت بعث را | ور نه بقاش بخشدی موهبت بقای تو | |
| پر ز جهاد و نامیه عالم همچو کاهدان | کی برسیدی از عدم جز که به کهربای تو | |
| در دل خاک از کجا های بدی و هو بدی | گر نه پیاپی آمدی دعوت های های تو | |
| هم به خود آید آن کرم کیست که جذب او کند | هست خود آمدن دلا عاطفت خدای تو | |
| گوید ذره ذره را چند پریم بر هوا | هست هوا و ذره هم دستخوش هوای تو | |
| گردد صدصفت هوا ز اول روز تا به شب | چرخ زنان به هر صفت رقص کنان برای تو | |
| رقص هوا ندیدهای رقص درختها نگر | یا سوی رقص جان نگر پیش و پس خدای تو | |
| بس کن تا که هر یکی سوی حدیث خود رود | نبود طبعها همه عاشق مقتضای تو |