دیوان شمس/من دزد دیدم کو برد مال و متاع مردمان
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (من دزد دیدم کو برد مال و متاع مردمان) از مولوی |
' |
| من دزد دیدم کو برد مال و متاع مردمان | این دزد ما خود دزد را چون می بدزدد از میان | |
| خواهند از سلطان امان چون دزد افزونی کند | دزدی چو سلطان می کند پس از کجا خواهند امان | |
| عشق است آن سلطان که او از جمله دزدان دل برد | تا پیش آن سرکش برد حق سرکشان را موکشان | |
| عشق است آن دزدی که او از شحنگان دل می برد | در خدمت آن دزد بین تو شحنگان بیکران | |
| آواز دادم دوش من کای خفتگان دزد آمدهست | دزدید او از چابکی در حین زبانم از دهان | |
| گفتم ببندم دست او خود بست او دستان من | گفتم به زندانش کنم او می نگنجد در جهان | |
| از لذت دزدی او هر پاسبان دزدی شده | از حیله و دستان او هر زیرکی گشته نهان | |
| خلقی ببینی نیم شب جمع آمده کان دزد کو | او نیز می پرسد که کو آن دزد او خود در میان | |
| ای مایه هر گفت و گو ای دشمن و ای دوست رو | ای هم حیات جاودان ای هم بلای ناگهان | |
| ای رفته اندر خون دل ای دل تو را کرده بحل | بر من بزن زخم و مهل حقا نمیخواهم امان | |
| سخته کمانی خوش بکش بر من بزن آن تیر خوش | ای من فدای تیر تو ای من غلام آن کمان | |
| زخم تو در رگهای من جان است و جان افزای من | شمشیر تو بر نای من حیف است ای شاه جهان | |
| کو حلق اسماعیل تا از خنجرت شکری کند | جرجیس کو کز زخم تو جانی سپارد هر زمان | |
| شه شمس تبریزی مگر چون بازآید از سفر | یک چند بود اندر بشر شد همچو عنقا بینشان |