دیوان شمس/من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم) از مولوی |
' |
| من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم | هر چند که بیهوشم در کار تو هشیارم | |
| با شیره فشارانت اندر چرش عشقم | پای از پی آن کوبم کانگور تو افشارم | |
| تو پای همیبینی و انگور نمیبینی | بستان قدحی شیره دریاب که عصارم | |
| اندر چرش جان آ گر پای همیکوبی | تا غوطه خورم یک دم در شیره بسیارم | |
| زین باده نگردد سر زین شیره نشورد دل | هین چاشنیی بستان زین باده که من دارم | |
| زین باده که داری تو پیوسته خماری تو | دانم که چه داری تو در روت نمیآرم | |
| دامی که درافتادی بنگر سوی دام افکن | تا ناظر حق باشی ای مرغ گرفتارم | |
| دام ار تک چه باشد فردوس کند حقش | ور خار خسک باشد حق سازد گلزارم | |
| آن دم که به چاه آمد یوسف خبرش آمد | که کار تو می سازد ای خسته بیمارم | |
| داروی تو می کوبم خرگاه تو می روبم | از ضد ضدش انگیزم من قادر و قهارم | |
| گویم به حجر حی شو گویم به عدم شیء شو | گویم به چمن دی شو داری عجب اقرارم | |
| شمس الحق تبریزی تو روشنی روزی | و اندر پی روز تو من چون شب سیارم |