دیوان شمس/مطربا این پرده زن کان یار ما مست آمدست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (مطربا این پرده زن کان یار ما مست آمدست) از مولوی |
' |
| مطربا این پرده زن کان یار ما مست آمدست | وان حیات باصفای باوفا مست آمدست | |
| گر لباس قهر پوشد چون شرر بشناسمش | کو بدین شیوه بر ما بارها مست آمدست | |
| آب ما را گر بریزد ور سبو را بشکند | ای برادر دم مزن کاین دم سقا مست آمدست | |
| میفریبم مست خود را او تبسم میکند | کاین سلیم القلب را بین کز کجا مست آمدست | |
| آن کسی را میفریبی کز کمینه حرف او | آب و آتش بیخود و خاک و هوا مست آمدست | |
| گفتمش گر من بمیرم تو رسی بر گور من | برجهم از گور خود کان خوش لقا مست آمدست | |
| گفت آن کاین دم پذیرد کی بمیرد جان او | با خدا باقی بود آن کز خدا مست آمدست | |
| عشق بیچون بین که جان را چون قدح پر میکند | روی ساقی بین که خندان از بقا مست آمدست | |
| یار ما عشق است و هر کس در جهان یاری گزید | کز الست این عشق بیما و شما مست آمدست |