دیوان شمس/مستی و عاشقی و جوانی و جنس این
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (مستی و عاشقی و جوانی و جنس این) از مولوی |
' |
| مستی و عاشقی و جوانی و جنس این | آمد بهار خرم و گشتند همنشین | |
| صورت نداشتند مصور شدند خوش | یعنی مخیلات مصورشده ببین | |
| دهلیز دیده است دل آنچ به دل رسید | در دیده اندرآید صورت شود یقین | |
| تبلی السرایر است و قیامت میان باغ | دلها همینمایند آن دلبران چین | |
| یعنی تو نیز دل بنما گر دلیت هست | تا کی نهان بود دل تو در میان طین | |
| ایاک نعبد است زمستان دعای باغ | در نوبهار گوید ایاک نستعین | |
| ایاک نعبد آنک به دریوزه آمدم | بگشا در طرب مگذارم دگر حزین | |
| ایاک نستعین که ز پری میوهها | اشکسته میشوم نگهم دار ای معین | |
| هر لحظه لاله گوید با گل که ای عجب | نرگس چه خیره مینگرد سوی یاسمین | |
| سوسن زبان برون کند افسوس میکند | گوید سمن فسوس مکن بر کس ای لسین | |
| یکتا مزوری است بنفشه شده دوتا | نیلوفر است واقف تزویرش ای قرین | |
| سر چپ و راست میفکند سنبل از خمار | اریاح بر یسارش و ریحانش در یمین | |
| سبزه پیاده میدود اندر رکاب سرو | غنچه نهان همیکند از چشم بد جبین | |
| بید پیاده بر لب جو اندر آینه | حیران که شاخ تر ز چه افشاند آستین | |
| اول فشاندنی است که تا جمع آورد | وآنگه کند نثار درافشان واپسین | |
| در باغ مجلسی چو نهاد آفریدگار | مرغان چو مطربان بسرایند آفرین | |
| آن میر مطربان که ورا نام بلبل است | مست است و عاشق گل از آن است خوش حنین | |
| گوید به کبک فاخته کخر کجا بدیت | گوید بدان طرف که مکان نبود و مکین | |
| شاهین به باز گوید کاین صیدهای خوب | کی صید کرد از عدم آورد بر زمین | |
| یک جوق گلرخان و دگر جوق نوخطان | کاندر حجاب غیب کرامند و کاتبین | |
| ما چند صورتیم یزک وار آمده | نک میرسند لشکر خوبان از آن کمین | |
| یوسف رخان رسند ز کنعان آن جهان | شیرین لبان رسند ز دریای انگبین | |
| نک نامه شان رسید به خرما و نیشکر | و آن نار دانه دانه و بیهیچ دانه بین | |
| ای وادیی که سیب در او رنگ و بوی یافت | مغز ترنج نیز معطر شد و ثمین | |
| انگور دیر آمد زیرا پیاده بود | دیر آ و پخته آ که تویی فتنهای مهین | |
| ای آخرین سابق و ای ختم میوهها | وی چنگ درزده تو به حبل الله متین | |
| شیرینیت عجایب و تلخیت خود مپرس | چون عقل کز وی است شر و خیر و کفر و دین | |
| اندر بلا چو شکر و اندر رخا نبات | تلخی بلای توست چو خار ترنگبین | |
| ای عارف معارف و ای واصل اصول | ای دست تو دراز و زمانه تو را رهین | |
| از دست توست خربزه در خانهای نهان | در نی دریچه نی که تو جانی و من جنین | |
| از تو کدو گریخت رسن بازیی گرفت | آن نیم کوزه کی رهد از چشمه معین | |
| چون گوش تو نداشت ببستند گردنش | گوشش اگر بدی بکشیدیش خوش طنین | |
| فی جیدها ببست خدا حبل من مسد | زیرا نداشت گوش به پیغام مستبین | |
| گوشی که نشنود ز خدا گوش خر بود | از حق شنو تو هر نفسی دعوت مبین | |
| ای حلق تو ببسته تقاضای حلق و فرج | بیگوش چون کدو تو رسن بسته بر وتین | |
| حلقه به گوش شه شو و حلق از رسن بخر | مردم ز راه گوش شود فربه و سمین | |
| باقیش برنویسد آن شهریار لوح | نقاش چین بگوید تو نقشها مچین | |
| نقاش چین بگفتم آن روح محض را | آن خسرو یگانه تبریز شمس دین |