دیوان شمس/مرا گویی که چونی تو لطیف و لمتر و تازه
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (مرا گویی که چونی تو لطیف و لمتر و تازه) از مولوی |
' |
| مرا گویی که چونی تو لطیف و لمتر و تازه | مثال حسن و احسانت برون از حد و اندازه | |
| خوش آن باشد که میراند به سوی اصل شیرینی | در آن سیران سقط کرده هزاران اسب و جمازه | |
| همیکوشم به خاموشی ولیکن از شکرنوشی | شدم همخوی آن غمزه که آن غمزهست غمازه | |
| دلا سرسخت و پاسستی چنین باشند در مستی | ولی بشتاب لنگانه که میبندند دروازه | |
| بدان صبح نجاتی رو بدان بحر حیاتی رو | بزن سنگی بر این کوزه بزن نفطی در آن کازه | |
| بهل می را به میخواران بهل تب را به غمخواران | که این را جملگی نقش است و آن را جمله آوازه | |
| که کنزا کنت مخفیا فاحببت بان اعرف | برای جان مشتاقان به رغم نفس طنازه | |
| تعالوا یا موالینا الی اعلی معالینا | فان الجسم کالاعمی و ان الحس عکازه | |
| الی نور هو الله تری فی ض لقیاه | کمال البدر نقصانا و عین الشمس خبازه |