دیوان شمس/مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خایی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خایی) از مولوی |
' |
| مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خایی | عجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی | |
| برای آنک واگوید نمودم گوش کرانه | که یعنی من گران گوشم سخن را بازفرمایی | |
| مگر کوری بود کان دم نسازد خویشتن را کر | که تا باشد که واگوید سخن آن کان زیبایی | |
| شهم دریافت بازی را بخندید و بگفت این را | بدان کس گو که او باشد چو تو بیعقل و هیهایی | |
| یکی حمله دگر چون کر ببردم گوش و سر پیشش | بگفتا شید آوردی تو جز استیزه نفزایی | |
| چون دعوی کری کردم جواب و عذر چون گویم | همه در هام شد بسته بدان فرهنگ و بدرایی | |
| به دربانش نظر کردم که یک نکته درافکن تو | بپرسیدش ز نام من بگفتا گیج و سودایی | |
| نظر کردم دگربارش که اندرکش به گفتارش | که شاگرد در اویی چو او عیارسیمایی | |
| مرا چشمک زد آن دربان که تو او را نمیدانی | که حیلت گر به پیش او نبیند غیر رسوایی | |
| مکن حیلت که آن حلوا گهی در حلق تو آید | که جوشی بر سر آتش مثال دیگ حلوایی |