دیوان شمس/ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند) از مولوی |
' |
| ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند | و نه زان مفلسکان که بز لاغر گیرند | |
| ما از آن سوختگانیم که از لذت سوز | آب حیوان بهلند و پی آذر گیرند | |
| چو مه از روزن هر خانه که اندرتابیم | از ضیا شب صفتان جمله ره در گیرند | |
| ناامیدان که فلک ساغر ایشان بشکست | چو ببینند رخ ما طرب از سر گیرند | |
| آنک زین جرعه کشد جمله جهانش نکشد | مگر او را به گلیم از بر ما برگیرند | |
| هر کی او گرم شد این جا نشود غره کس | اگرش سردمزاجان همه در زر گیرند | |
| در فروبند و بده باده که آن وقت رسید | زردرویان تو را که می احمر گیرند | |
| به یکی دست می خالص ایمان نوشند | به یکی دست دگر پرچم کافر گیرند | |
| آب ماییم به هر جا که بگردد چرخی | عود ماییم به هر سور که مجمر گیرند | |
| پس این پرده ازرق صنمی مه روییست | که ز نور رخش انجم همه زیور گیرند | |
| ز احتراقات و ز تربیع و نحوست برهند | اگر او را سحری گوشه چادر گیرند | |
| تو دورای و دودلی و دل صاف آنها راست | که دل خود بهلند و دل دلبر گیرند | |
| خمش ای عقل عطارد که در این مجلس عشق | حلقه زهره بیانت همه تسخر گیرند |