دیوان شمس/ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش) از مولوی |
' |
| ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش | حسن تو از حد گذشت شیوه گری گو مباش | |
| هست درست دلم مهر تو ای حاصلم | جان زرینم بس است مهر زری گو مباش | |
| عشق کدام آتش است کو همه را دلکش است | چاکری او خوش است ملک و سری گو مباش | |
| برکن از کار تو دست به یک بار تو | خشک لبم دار تو هیچ تری گو مباش | |
| جان من از جان عشق شد همگی کان عشق | همره مردان عشق ماده نری گو مباش | |
| سایه تو پیش و پس جان مرا دسترس | سایه آن نخل بس باروری گو مباش | |
| جان صفا شمس دین از تبریزی چو چین | از تو مرا غیر این پرده دری گو مباش |