دیوان شمس/عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روز
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روز) از مولوی |
' |
| عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روز | خوردنی و خواب نی اندر هوای دلفروز | |
| گر تو یارا عاشقی ماننده این شمع باش | جمله شب میگداز و جمله شب خوش میبسوز | |
| غیر عاشق دان که چون سرما بود اندر خزان | در میان آن خزان باشد دل عاشق تموز | |
| گر تو عشقی داری ای جان از پی اعلام را | عاشقانه نعرهای زن عاشقانه فوز فوز | |
| ور تو بند شهوتی دعوی عشاقی مکن | در ببند اندر خلاء و شهوت خود را بسوز | |
| عاشق و شهوت کجا جمع آید ای تو ساده دل | عیسی و خر در یکی آخر کجا دارند پوز | |
| گر همیخواهی که بویی بشنوی زین رمزها | چشم را از غیر شمس الدین تبریزی بدوز | |
| ور نبینی کز دو عالم برتر آمد شمس دین | بر تک دریای غفلت مرده ریگی تو هنوز | |
| رو به کتاب تعلم گرد علم فقه گرد | تا سرافرازی شوی اندر یجوز و لایجوز | |
| جان من از عشق شمس الدین ز طفلی دور شد | عشق او زین پس نماند با مویز و جوز و کوز | |
| عقل من از دست رفت و شعر من ناقص بماند | زان کمانم هست عریان از لباس نقش و توز | |
| ای جلال الدین بخسپ و ترک کن املا بگو | که تک آن شیر را اندرنیابد هیچ یوز |