دیوان شمس/عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند) از مولوی |
' |
| عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند | خوش به هر قطره دو صد گوهر جان بردارند | |
| همه از کار از آن روی معطل شدهاند | چو از آن سر نگری موی به مو در کارند | |
| گر چه بیدست و دهانند درختان چمن | لیک سرسبز و فزاینده و دردی خوارند | |
| صد هزارند ولیکن همه یک نور شوند | شمعها یک صفتند ار به عدد بسیارند | |
| نورهاشان به هم اندرشده بیحد و قیاس | چون برآید مه تو جمله به تو بسپارند | |
| چشمهاشان همه وامانده در بحر محیط | لب فروبسته از آن موج که در سر دارند | |
| ای بسا جان سلیمان نهان همچو پری | که به لشکرگهشان مور نمیآزارند | |
| هست اندر پس دل واقف از این جاسوسی | کو بگوید همه اسرار گرش بفشارند | |
| بی کلیدیست که چون حلقه ز در بیرونند | ور نه هر جزو از آن نقده کل انبارند | |
| این بدن تخت شه و چار طبایع پایش | تاجداران فلک تخت به تو نگذارند | |
| شمس تبریز اگر تاج بقا میبخشد | دل و جان را تو بشارت ده اگر بیدارند |