دیوان شمس/صد خمار است و طرب در نظر آن دیده
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (صد خمار است و طرب در نظر آن دیده) از مولوی |
' |
| صد خمار است و طرب در نظر آن دیده | که در آن روی نظر کرده بود دزدیده | |
| صد نشاط است و هوس در سر آن سرمستی | که رخ خود به کف پاش بود مالیده | |
| عشوه و مکر زمانه نپذیرد گوشی | که سلام از لب آن یار بود بشنیده | |
| پیچ زلفش چو ندیدی تو برو معذوری | ای تو در نیک و بد دور زمان پیچیده | |
| نی تراشی است که اندر نی صورت بدمد | هیچ دیدی تو نیی بینفسی نالیده | |
| گر بداند که حریف لب کی خواهد شد | کی برنجد ز بریدن قلم بالیده | |
| گر بپرسند چه فرق است میان تو و غیر | فرق این بس که تویی فرق مرا خاریده | |
| جرعهای کن فیکون بر سر آن خاک بریخت | لب عشاق جهان خاک تو را لیسیده | |
| شمس تبریز تو را عشق شناسد نه خرد | بر دم باد بهاری نرسد پوسیده |