دیوان شمس/صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد) از مولوی |
' |
| صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد | بستان خوشست لیک چو گلزار بر دهد | |
| خورشید دیگریست که فرمان و حکم او | خورشید را برای مصالح سفر دهد | |
| بوسه به او رسد که رخش همچو زر بود | او را نمیرسد که رود مال و زر دهد | |
| بنگر به طوطیان که پر و بال میزنند | سوی شکرلبی که به ایشان شکر دهد | |
| هر کس شکرلبی بگزیدهست در جهان | ما را شکرلبیست که چیزی دگر دهد | |
| ما را شکرلبیست شکرها گدای اوست | ما را شهنشهیست که ملک و ظفر دهد | |
| همت بلند دار اگر شاه زادهای | قانع مشو ز شاه که تاج و کمر دهد | |
| برکن تو جامهها و در آب حیات رو | تا پارههای خاک تو لعل و گهر دهد | |
| بگریز سوی عشق و بپرهیز از آن بتی | کو دلبری نماید و خون جگر دهد | |
| در چشم من نیاید خوبی هیچ خوب | نقاش جسم جان را غیبی صور دهد | |
| کی آب شور نوشد با مرغهای کور | آن مرغ را که عقل ز کوثر خبر دهد | |
| خود پر کند دو دیده ما را به حسن خویش | گر ماه آن ببیند در حال سر دهد | |
| در دیده گدای تو آید نگار خاک | حاشا ز دیدهای که خدایش نظر دهد | |
| خامش ز حرف گفتن تا بوک عقل کل | ما را ز عقل جزوی راه و عبر دهد |