دیوان شمس/شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند) از مولوی |
' |
| شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند | رسید کار به جایی که عقل خیره بماند | |
| هزار ظلم رسیده ز عقل گشت رهیده | چو عقل بسته شد این جا بگو کیش برهاند | |
| دلا مگر که تو مستی که دل به عقل ببستی | که او نشست نیابد تو را کجا بنشاند | |
| متاع عقل نشانست و عشق روح فشانست | که عشق وقت نظاره نثار جان بفشاند | |
| هزار جان و دل و عقل گر به هم تو ببندی | چو عشق با تو نباشد به روزنش نرساند | |
| به روی بت نرسی تو مگر به دام دو زلفش | ولیک کوشش میکن که کوششت بپزاند | |
| چو باز چشم تو را بست دست اوست گشایش | ولی به هر سر کویی تو را چو کبک دواند | |
| هر آنک بالش دارد ز آستان عنایت | غلام خفتن اویم که هیچ خفته نماند | |
| میانه گیرد آهو میانه دل شیری | هزار آهوی دیگر ز شیر او برهاند | |
| چو در درونه صیاد مرغ یافت قبولی | هزار مرغ گرفته ز دام او بپراند | |
| هر آن دلی که به تبریز و شمس دین شده باشد | چو شاه ماه به میدان چرخ اسب دواند |