دیوان شمس/سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز) از مولوی |
' |
| سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز | مرغ دلم ز سینه پریدن گرفت باز | |
| مرغی که تا کنون ز پی دانه مست بود | درسوخت دانه را و طپیدن گرفت باز | |
| چشمی که غرقه بود به خون در شب فراق | آن چشم روی صبح به دیدن گرفت باز | |
| صدیق و مصطفی به حریفی درون غار | بر غار عنکبوت تنیدن گرفت باز | |
| دندان عیش کند شد از هجر ترش روی | امروز قند وصل گزیدن گرفت باز | |
| پیراهن سیاه که پوشید روز فصل | تا جایگاه ناف دریدن گرفت باز | |
| مستورگان مصر ز دیدار یوسفی | هر یک ترنج و دست بریدن گرفت باز | |
| افغان ز یوسفی که زلیخاش در مزاد | با تنگهای لعل خریدن گرفت باز | |
| آهوی چشم خونی آن شیر یوسفان | در خون عاشقان بچریدن گرفت باز | |
| خاتون روح خانه نشین از سرای تن | چادرکشان ز عشق دویدن گرفت باز | |
| دیگ خیال عشق دلارام خام پز | سه پایه دماغ پزیدن گرفت باز | |
| نظاره خلیل کن آخر که شهد و شیر | از اصبعین خویش مزیدن گرفت باز | |
| آن دل که توبه کرد ز عشقش ستیز شد | افسون و مکر دوست شنیدن گرفت باز | |
| بر بام فکر خفته ستان دل به عشق ما | یک یک ستاره را شمریدن گرفت باز | |
| سودای عشق لولی دزد سیاه کار | بر زلف چون رسن بخزیدن گرفت باز | |
| صراف ناز ناقد نقد ضمیر عشق | بر کف قراضهها بگزیدن گرفت باز | |
| تبریز را کرامت شمس حقست و او | گوش مرا به خویش کشیدن گرفت باز |