دیوان شمس/سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بس
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بس) از مولوی |
' |
| سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بس | گر چه ملول گشتهای کم نزنی ز هیچ کس | |
| چونک رسول از قنق گشت ملول و شد ترش | ناصح ایزدی ورا کرد عتاب در عبس | |
| گر نکنی موافقت درد دلی بگیردت | همنفسی خوش است خوش هین مگریز یک نفس | |
| ذوق گرفت هر چه او پخت میان جنس خود | ما بپزیم هم به هم ما نه کمیم از عدس | |
| من نبرم ز سرخوشان خاصه از این شکرکشان | مرگ بود فراقشان مرگ که را بود هوس | |
| دوش حریف مست من داد سبو به دست من | بشکنم آن سبوی را بر سر نفس مرتبس | |
| نفس ضعیف معده را من نکنم حریف خود | زانک خدوک میشود خوان مرا از این مگس | |
| من پس و پیش ننگرم پرده شرم بردرم | زانک کمند سکر می میکشدم ز پیش و پس | |
| خوش سحری که روی او باشد آفتاب ما | شاد شبی که باشد او بر سر کوی دل عسس | |
| آمد عشق چاشتی شکل طبیب پیش من | دست نهاد بر رگم گفت ضعیف شد مجس | |
| گفت کباب خور پی قوت دل بگفتمش | دل همگی کباب شد سوی شراب ران فرس | |
| گفت شراب اگر خوری از کف هر خسی مخور | باده منت دهم گزین صاف شده ز خاک و خس | |
| گفتم اگر بیابمت من چه کنم شراب را | نیست روا تیممی بر لب نیل و بر ارس | |
| خامش باش ای سقا کاین فرس الحیات تو | آب حیات میکشد بازگشا از او جرس | |
| آب حیات از شرف خود نرسد به هر خلف | زین سببست مختفی آب حیات در غلس |