دیوان شمس/سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو) از مولوی |
' |
| سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو | دوش چه خوردهای دلا راست بگو به جان تو | |
| فتنه گر است نام تو پرشکر است دام تو | باطرب است جام تو بانمک است نان تو | |
| مرده اگر ببیندت فهم کند که سرخوشی | چند نهان کنی که می فاش کند نهان تو | |
| بوی کباب میزند از دل پرفغان من | بوی شراب میزند از دم و از فغان تو | |
| بهر خدا بیا بگو ور نه بهل مرا که تا | یک دو سخن به نایبی بردهم از زبان تو | |
| خوبی جمله شاهدان مات شد و کساد شد | چون بنمود ذرهای خوبی بیکران تو | |
| بازبدید چشم ما آنچ ندید چشم کس | بازرسید پیر ما بیخود و سرگران تو | |
| هر نفسی بگوییم عقل تو کو چه شد تو را | عقل نماند بنده را در غم و امتحان تو | |
| هر سحری چو ابر دی بارم اشک بر درت | پاک کنم به آستین اشک ز آستان تو | |
| مشرق و مغرب ار روم ور سوی آسمان شوم | نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو | |
| زاهد کشوری بدم صاحب منبری بدم | کرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو | |
| از می این جهانیان حق خدا نخوردهام | سخت خراب میشوم خائفم از گمان تو | |
| صبر پرید از دلم عقل گریخت از سرم | تا به کجا کشد مرا مستی بیامان تو | |
| شیر سیاه عشق تو میکند استخوان من | نی تو ضمان من بدی پس چه شد این ضمان تو | |
| ای تبریز بازگو بهر خدا به شمس دین | کاین دو جهان حسد برد بر شرف جهان تو |