دیوان شمس/رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن) از مولوی |
' |
| رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن | ترک من خراب شب گرد مبتلا کن | |
| ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها | خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن | |
| از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی | بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن | |
| ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده | بر آب دیده ما صد جای آسیا کن | |
| خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا | بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن | |
| بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد | ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن | |
| دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد | پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن | |
| در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم | با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن | |
| گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد | از برق این زمرد هی دفع اژدها کن | |
| بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی | تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن |