دیوان شمس/رغبت به عاشقان کن ای جان صدر غایب
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (رغبت به عاشقان کن ای جان صدر غایب) از مولوی |
' |
| رغبت به عاشقان کن ای جان صدر غایب | بنشین میان مستان اینک مه و کواکب | |
| آن روز پرعجایب وان محشر قیامت | گشتست پیش حسنت مستغرق عجایب | |
| چون طیبات خواندی بر طیبین فشاندی | طیبتر از تو کی بود ای معدن اطایب | |
| جان را ز تست هر دم سلطانیی مسلم | این شکر از کی گویم از شاه یا ز صاحب | |
| در جیب خاک کردی ارواح پاک جیبان | سر کرده در گریبان چون صوفیان مراقب | |
| عشق تو چون درآمد اندیشه مرد پیشش | عشق تو صبح صادق اندیشه صبح کاذب | |
| ای عقل باش حیران نی وصل جو نه هجران | چون وصل گوش داری زان کس که نیست غایب | |
| جان چیست فقر و حاجت جان بخش کیست جز تو | ای قبله حوایج معشوقه مطالب | |
| نک نقد شد قیامت اینک یکی علامت | طالع شد آفتابت از جانب مغارب | |
| درکش رمیدگان را محنت رسیدگان را | زان جذبههای جانی ای جذبه تو غالب | |
| تا بیند این دو دیده صبح خدا دمیده | دام طلب دریده مطلوب گشته طالب | |
| عشق و طلب چه باشد آیینه تجلی | نقش و حسد چه باشد آیینه معایب | |
| کو بلبل چمنها تا گفتمی سخنها | نگذشت بر دهانها یا دست هیچ کاتب | |
| نه از نقشهای صورت نه از صاف و نه از کدورت | نه از ماضی و نه حالی نه از زهد نه از مراتب | |
| عقلم برفت از جا باقیش را تو فرما | ای از درت نرفته کس ناامید و غایب |