دیوان شمس/رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را) از مولوی |
' |
| رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را | فروبرید ساعدها برای خوب کنعان را | |
| چو آمد جان جان جان نشاید برد نام جان | به پیشش جان چه کار آید مگر از بهر قربان را | |
| بدم بیعشق گمراهی درآمد عشق ناگاهی | بدم کوهی شدم کاهی برای اسب سلطان را | |
| گر ترکست و تاجیکست بدو این بنده نزدیکست | چو جان با تن ولیکن تن نبیند هیچ مر جان را | |
| هلا یاران که بخت آمد گه ایثار رخت آمد | سلیمانی به تخت آمد برای عزل شیطان را | |
| بجه از جا چه میپایی چرا بیدست و بیپایی | نمیدانی ز هدهد جو ره قصر سلیمان را | |
| بکن آن جا مناجاتت بگو اسرار و حاجاتت | سلیمان خود همیداند زبان جمله مرغان را | |
| سخن بادست ای بنده کند دل را پراکنده | ولیکن اوش فرماید که گرد آور پریشان را |