دیوان شمس/رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا) از مولوی |
' |
| رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا | زنده و مرده وطنم نیست بجز فضل خدا | |
| رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل | مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا | |
| قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر | پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا | |
| ای خمشی مغز منی پرده آن نغز منی | کمتر فضل خمشی کش نبود خوف و رجا | |
| بر ده ویران نبود عشر زمین کوچ و قلان | مست و خرابم مطلب در سخنم نقد و خطا | |
| تا که خرابم نکند کی دهد آن گنج به من | تا که به سیلم ندهد کی کشدم بحر عطا | |
| مرد سخن را چه خبر از خمشی همچو شکر | خشک چه داند چه بود ترلللا ترلللا | |
| آینهام آینهام مرد مقالات نهام | دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما | |
| دست فشانم چو شجر چرخ زنان همچو قمر | چرخ من از رنگ زمین پاکتر از چرخ سما | |
| عارف گوینده بگو تا که دعای تو کنم | چونک خوش و مست شوم هر سحری وقت دعا | |
| دلق من و خرقه من از تو دریغی نبود | و آنک ز سلطان رسدم نیم مرا نیم تو را | |
| از کف سلطان رسدم ساغر و سغراق قدم | چشمه خورشید بود جرعه او را چو گدا | |
| من خمشم خسته گلو عارف گوینده بگو | زانک تو داود دمی من چو کهم رفته ز جا |