دیوان شمس/ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر) از مولوی |
' |
| ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر | ای عشق تو را در جان هر دم عملی دیگر | |
| از روی تو در هر جان باغ و چمنی خندان | وز جعد تو در هر دل از مشک تلی دیگر | |
| مه را ز غمت باشد گه دق و گه استسقا | مه زین خللی رسته از صد خللی دیگر | |
| با لطف بهارت دل چون برگ چرا لرزد | ترسد که خزان آید آرد دغلی دیگر | |
| هر سرمه و هر دارو کز خاک درت نبود | در دیده دل آرد درد و سبلی دیگر | |
| ابلیس ز لطف تو اومید نمیبرد | هر دم ز تو میتابد در وی املی دیگر | |
| فرعون ز فرعونی آمنت به جان گفته | بر خرقه جان دیده ز ایمان تکلی دیگر | |
| خورشید وصال تو روزی به جمل آید | در چرخ دلم یابد برج حملی دیگر | |
| اجزای زمین را بین بر روی زمین رقصان | این جوق چو بنشیند آید بدلی دیگر | |
| بر روی زمین جان را چون رو شرف و نوری | در زیر زمین تن را چون تخم اجلی دیگر | |
| تا چند غزلها را در صورت و حرف آری | بیصورت و حرف از جان بشنو غزلی دیگر |