دیوان شمس/دل را ز من بپوشی یعنی که من ندانم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (دل را ز من بپوشی یعنی که من ندانم) از مولوی |
' |
| دل را ز من بپوشی یعنی که من ندانم | خط را کنی مسلسل یعنی که من نخوانم | |
| بر تخته خیالات آن را نه من نبشتم | چون سر دل ندانم کاندر میان جانم | |
| از آفتاب بیشم ذرات روح پیشم | رقصان و ذکرگویان سوی گهرفشانم | |
| گر نور خود نبودی ذرات کی نمودی | ای ذره چون گریزی از جذبه عیانم | |
| پروانه وار عالم پران به گرد شمعم | فریش می فرستم پریش می ستانم | |
| در خلوت است عشقی زین شرح شرحه شرحه | گر شرح عشق خواهی پیش ویت نشانم | |
| ور زان که در گمانی نقش گمان ز من دان | زان نقش منکران را در قعر می کشانم | |
| ور زان که در یقینی دام یقین ز من بین | زان دام مقبلان را از کفر می رهانم | |
| ور درد و رنج داری در من نظر کن از وی | کان تیر رنج نجهد الا که از کمانم | |
| ور رنج گشت راحت در من نگر همان دم | می بین که آن نشانهست از لطف بینشانم | |
| هر جا که این جمال است داد و ستد حلال است | وان جا که ذوالجلال است من دم زدن نتانم |