دیوان شمس/دل آمد و دی به گوش جان گفت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (دل آمد و دی به گوش جان گفت) از مولوی |
' |
| دل آمد و دی به گوش جان گفت | ای نام تو این که مینتان گفت | |
| درنده آنک گفت پیدا | سوزنده آنک در نهان گفت | |
| چه عذر و بهانه دارد ای جان | آن کس که ز بینشان نشان گفت | |
| گل داند و بلبل معربد | رازی که میان گلستان گفت | |
| آن کس نه که از طریق تحصیل | آموخت ز بانگ بلبلان گفت | |
| صیادی تیر غمزهها را | آن ابروهای چون کمان گفت | |
| صد گونه زبان زمین برآورد | در پاسخ آن چه آسمان گفت | |
| ای عاشق آسمان قرین شو | با او که حدیث نردبان گفت | |
| زان شاهد خانگی نشان کو | هر کس سخنی ز خاندان گفت | |
| کو شعشعههای قرص خورشید | هر سایه نشین ز سایه بان گفت | |
| با این همه گوش و هوش مستست | زان چند سخن که این زبان گفت | |
| چون یافت زبان دو سه قراضه | مشغول شد و به ترک کان گفت | |
| وز ننگ قراضه جان عاشق | ترک بازار و این دکان گفت | |
| در گوشم گفت عشق بس کن | خاموش کنم چو او چنان گفت |