دیوان شمس/دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد) از مولوی |
' |
| دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد | به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد | |
| در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران | به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد | |
| ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس | یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد | |
| تو را بر در نشاند او به طراری که میآید | تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد | |
| به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین | که هر دیگی که میجوشد درون چیزی دگر دارد | |
| نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد | نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد | |
| بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان | میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد | |
| بنه سر گر نمیگنجی که اندر چشمه سوزن | اگر رشته نمیگنجد از آن باشد که سر دارد | |
| چراغست این دل بیدار به زیر دامنش میدار | از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد | |
| چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمهای گشتی | حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد | |
| چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی | که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد |