دیوان شمس/دلارام نهان گشته ز غوغا
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (دلارام نهان گشته ز غوغا) از مولوی |
' |
| دلارام نهان گشته ز غوغا | همه رفتند و خلوت شد برون آ | |
| برآور بنده را از غرقه خون | فرح ده روی زردم را ز صفرا | |
| کنار خویش دریا کردم از اشک | تماشا چون نیایی سوی دریا | |
| چو تو در آینه دیدی رخ خود | از آن خوشتر کجا باشد تماشا | |
| غلط کردم در آیینه نگنجی | ز نورت میشود لا کل اشیاء | |
| رهید آن آینه از رنج صیقل | ز رویت میشود پاک و مصفا | |
| تو پنهانی چو عقل و جمله از تست | خرابیها عمارتها به هر جا | |
| هر آنک پهلوی تو خانه گیرد | به پیشش پست شد بام ثریا | |
| چه باشد حال تن کز جان جدا شد | چه عذر آورد کسی کز تست عذرا | |
| چه یاری یابد از یاران همدل | کسی کز جان شیرین گشت تنها | |
| به از صبحی تو خلقان را به هر روز | به از خوابی ضعیفان را به شبها | |
| تو را در جان بدیدم بازرستم | چو گمراهان نگویم زیر و بالا | |
| چو در عالم زدی تو آتش عشق | جهان گشتست همچون دیگ حلوا | |
| همه حسن از تو باید ماه و خورشید | همه مغز از تو باید جدی و جوزا | |
| بدان شد شب شفا و راحت خلق | که سودای توش بخشید سودا | |
| چو پروانهست خلق و روز چون شمع | که از زیب خودش کردی تو زیبا | |
| هر آن پروانه که شمع تو را دید | شبش خوشتر ز روز آمد به سیما | |
| همیپرد به گرد شمع حسنت | به روز و شب ندارد هیچ پروا | |
| نمییارم بیان کردن از این بیش | بگفتم این قدر باقی تو فرما | |
| بگو باقی تو شمس الدین تبریز | که به گوید حدیث قاف عنقا |