دیوان شمس/دفع مده دفع مده من نروم تا نخورم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (دفع مده دفع مده من نروم تا نخورم) از مولوی |
' |
| دفع مده دفع مده من نروم تا نخورم | عشوه مده عشوه مده عشوه مستان نخرم | |
| وعده مکن وعده مکن مشتری وعده نیم | یا بدهی یا ز دکان تو گروگان ببرم | |
| گر تو بهایی بنهی تا که مرا دفع کنی | رو که بجز حق نبری گر چه چنین بیخبرم | |
| پرده مکن پرده مدر در سپس پرده مرو | راه بده راه بده یا تو برون آ ز حرم | |
| ای دل و جان بنده تو بند شکرخنده تو | خنده تو چیست بگو جوشش دریای کرم | |
| طالع استیز مرا از مه و مریخ بجو | همچو قضاهای فلک خیره و استیزه گرم | |
| چرخ ز استیزه من خیره و سرگشته شود | زانک دو چندان که ویم گر چه چنین مختصرم | |
| گر تو ز من صرفه بری من ز تو صد صرفه برم | کیسه برم کاسه برم زانک دورو همچو زرم | |
| گر چه دورو همچو زرم مهر تو دارد نظرم | از مه و از مهر فلک مهتر و افلاک ترم | |
| لاف زنم لاف که تو راست کنی لاف مرا | ناز کنم ناز که من در نظرت معتبرم | |
| چه عجب ار خوش خبرم چونک تو کردی خبرم | چه عجب ار خوش نظرم چونک تویی در نظرم | |
| بر همگان گر ز فلک زهر ببارد همه شب | من شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکرم | |
| هر کسکی را کسکی هر جگری را هوسی | لیک کجا تا به کجا من ز هوایی دگرم | |
| من طلب اندر طلبم تو طرب اندر طربی | آن طربت در طلبم پا زد و برگشت سرم | |
| تیر تراشنده تویی دوک تراشنده منم | ماه درخشنده تویی من چو شب تیره برم | |
| میر شکار فلکی تیر بزن در دل من | ور بزنی تیر جفا همچو زمین پی سپرم | |
| جمله سپرهای جهان باخلل از زخم بود | بیخطر آن گاه بوم کز پی زخمت سپرم | |
| گیج شد از تو سر من این سر سرگشته من | تا که ندانم پسرا که پسرم یا پدرم | |
| آن دل آواره من گر ز سفر بازرسد | خانه تهی یابد او هیچ نبیند اثرم | |
| سرکه فشانی چه کنی کتش ما را بکشی | کتشم از سرکهات افزون شود افزون شررم | |
| عشق چو قربان کندم عید من آن روز بود | ور نبود عید من آن مرد نیم بلک غرم | |
| چون عرفه و عید تویی غره ذی الحجه منم | هیچ به تو درنرسم وز پی تو هم نبرم | |
| باز توام باز توام چون شنوم طبل تو را | ای شه و شاهنشه من باز شود بال و پرم | |
| گر بدهی می بچشم ور ندهی نیز خوشم | سر بنهم پا بکشم بیسر و پا می نگرم |