دیوان شمس/در گذر آمد خیالش گفت جان این است او
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (در گذر آمد خیالش گفت جان این است او) از مولوی |
' |
| در گذر آمد خیالش گفت جان این است او | پادشاه شهرهای لامکان این است او | |
| صد هزار انگشتها اندر اشارت دیده شد | سوی او از نور جانها کای فلان این است او | |
| چون زمین سرسبز گشت از عکس آن گلزار او | نعرهها آمد به گوشم ز آسمان این است او | |
| هین سبکتر دست درزن در عنان مرکبش | پیش از آن کو برکشاند آن عنان این است او | |
| جمله نور حق گرفته همچو طور این جان از او | همچو گوهر تافته از عین کان این است او | |
| رو به ماه آورد مریخ و بگفتش هوش دار | تا نلافی تو ز خوبی هان و هان این است او | |
| شمس تبریزی شنیدستی ببین این نور را | کز وی آمد کاسدیهای بتان این است او |