دیوان شمس/در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانی) از مولوی |
' |
| در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانی | و اندر تتق غیبی صد یوسف کنعانی | |
| این صورت تن رفته و آن صورت جا مانده | ای صورت جان باقی وی صورت تن فانی | |
| گر چاشنیی خواهی هر شب بنگر خود را | تن مرده و جان پران در روضه رضوانی | |
| ای عشق که آن داری یا رب چه جهان داری | چندان صفتت کردم والله که دو چندانی | |
| الممن حلوی و العاش علوی | با تو چه زبان گویم ای جان که نمیدانی | |
| چندان بدوان لنگان کاین پای فروماند | وآنگه رسد از سلطان صد مرکب میدانی | |
| می مرد یکی عاشق میگفت یکی او را | در حالت جان کندن چون است که خندانی | |
| گفتا چو بپردازم من جمله دهان گردم | صدمرده همیخندم بیخنده دندانی | |
| زیرا که یکی نیمم نی بود شکر گشتم | نیم دگرم دارد عزم شکرافشانی | |
| هر کو نمرد خندان تو شمع مخوان او را | بو بیش دهد عنبر در وقت پریشانی | |
| ای شهره نوای تو جان است سزای تو | تو مطرب جانانی چون در طمع نانی | |
| کس کیسه میفشان گو کس خرقه میفکن گو | اومید کی ضایع شد از کیسه ربانی | |
| از کیسه حق گردون صد نور و ضیا ریزد | دریا ز عطای حق دارد گهرافشانی | |
| نان ریزه سفرهست این کز چرخ همیریزد | بگذر ز فلک بررو گر درخور آن خوانی | |
| گر خسته شود کفت کفی دگرت بخشد | ور خسته شود حلقت در حلقه سلطانی | |
| برگو غزلی برگو پامزد خود از حق جو | بر سوخته زن آبی چون چشمه حیوانی |