دیوان شمس/درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم) از مولوی |
' |
| درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم | مرا می خواند آن آتش مگر موسی عمرانم | |
| دخلت التیه بالبلوی و ذقت المن و السلوی | چهل سال است چون موسی به گرد این بیابانم | |
| مپرس از کشتی و دریا بیا بنگر عجایبها | که چندین سال من کشتی در این خشکی همیرانم | |
| بیا ای جان تویی موسی وین قالب عصای تو | چو برگیری عصا گردم چو افکندیم ثعبانم | |
| تویی عیسی و من مرغت تو مرغی ساختی از گل | چنانک دردمی در من چنان در اوج پرانم | |
| منم استون آن مسجد که مسند ساخت پیغامبر | چو او مسند دگر سازد ز درد هجر نالانم | |
| خداوند خداوندان و صورت ساز بیصورت | چه صورت می کشی بر من تو دانی من نمیدانم | |
| گهی سنگم گهی آهن زمانی آتشم جمله | گهی میزان بیسنگم گهی هم سنگ و میزانم | |
| زمانی می چرم این جا زمانی می چرند از من | گهی گرگم گهی میشم گهی خود شکل چوپانم | |
| هیولایی نشان آمد نشان دایم کجا ماند | نه این ماند نه آن ماند بداند آن من آنم |