دیوان شمس/خواجه چرا کردهای روی تو بر ما ترش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (خواجه چرا کردهای روی تو بر ما ترش) از مولوی |
' |
| خواجه چرا کردهای روی تو بر ما ترش | زین شکرستان برو هست کس این جا ترش | |
| در شکرستان دل قند بود هم خجل | تو ز کجا آمدی ابرو و سیما ترش | |
| بر فلک آن طوطیان جمله شکر میخورند | گر نپری بر فلک منگر بالا ترش | |
| رستم میدان فکر پیش عروسان بکر | هیچ بود در وصال وقت تماشا ترش | |
| هر کی خورد می صبوح روز بود شیرگیر | هر کی خورد دوغ هست امشب و فردا ترش | |
| ممن و ایمان و دین ذوق و حلاوت بود | تو به کجا دیدهای طبله حلوا ترش | |
| این ترشیها همه پیش تو زان جمع شد | جنس رود سوی جنس ترش رود با ترش | |
| والله هر میوهای کو نپزد ز آفتاب | گر چه بود نیشکر نبود الا ترش | |
| سوزش خورشید عشق صبر بود صبر کن | روز دو سه صبر به مذهب تو با ترش | |
| هر کی ترش بینیش دانک ز آتش گریخت | غوره که در سایه ماند هست سر و پا ترش | |
| دعوه دل کردهای وعده وفا کن مباش | در صف دعوی چو شیر وقت تقاضا ترش | |
| بنگر در مصطفی چونک ترش شد دمی | کرده عتابش عبس خواند مر او را ترش | |
| خامش و تهمت منه خواجه ترش نیست لیک | گه گه قاصد کند مردم دانا ترش | |
| او چو شکر بوده است دل ز شکر پر ولیک | در ادب کودکان باشد لالا ترش |