دیوان شمس/خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند) از مولوی |
' |
| خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند | دیوانه کجا خسبد دیوانه چه شب داند | |
| نی روز بود نی شب در مذهب دیوانه | آن چیز که او دارد او داند او داند | |
| از گردش گردون شد روز و شب این عالم | دیوانه آن جا را گردون بنگر داند | |
| گر چشم سرش خسپد بیسر همه چشمست او | کز دیده جان خود لوح ازلی خواند | |
| دیوانگی ار خواهی چون مرغ شو و ماهی | با خواب چو همراهی آن با تو کجا ماند | |
| شب رو شو و عیاری در عشق چنان یاری | تا باز شود کاری زان طره که بفشاند | |
| دیوانه دگر سانست او حامله جانست | چشمش چو به جانانست حملش نه بدو ماند | |
| زین شرح اگر خواهی از شمس حق و شاهی | تبریز همه عالم زو نور نو افشاند |