دیوان شمس/جهان را بدیدم وفایی ندارد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (جهان را بدیدم وفایی ندارد) از مولوی |
' |
| جهان را بدیدم وفایی ندارد | جهان در جهان آشنایی ندارد | |
| در این قرص زرین بالا تو منگر | که در اندرون بوریایی ندارد | |
| بس ابله شتابان شده سوی دامش | چو کوری که در کف عصایی ندارد | |
| بر او گشته ترسان بر او گشته لرزان | زهی علتی کان دوایی ندارد | |
| نموده جمالی ولی زیر چادر | عجوزی قبیحی لقایی ندارد | |
| کسی سر نهد بر فسونش که چون مار | ز عقل و ز دین دست و پایی ندارد | |
| کسی جان دهد در رهش کز شقاوت | ز جانان ره جان فزایی ندارد | |
| چه مردار مسی که مرد او ز مسی | که پنداشت کو کیمیایی ندارد | |
| برای خیالی شده چون خیالی | بجز درد و رنج و عنایی ندارد | |
| چرا جان نکارد به درگاه معشوق | عجب عشق خود اصطفایی ندارد | |
| چه شاهان که از عشق صد ملک بردند | که آن سلطنت منتهایی ندارد | |
| چه تقصیر کردست این عشق با تو | که منکر شدی کو عطایی ندارد | |
| به یک دردسر زو تو پا را کشیدی | چه ره دیدهای کان بلایی ندارد | |
| خمش کن نثارست بر عاشقانش | گهرها که هر یک بهایی ندارد |