دیوان شمس/جز وی چه باشد کز اجل اندررباید کل ما
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (جز وی چه باشد کز اجل اندررباید کل ما) از مولوی |
' |
| جز وی چه باشد کز اجل اندررباید کل ما | صد جان برافشانم بر او گویم هنییا مرحبا | |
| رقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بیچون شوم | صبر و قرارم بردهای ای میزبان زودتر بیا | |
| از مه ستاره میبری تو پاره پاره میبری | گه شیرخواره میبری گه میکشانی دایه را | |
| دارم دلی همچون جهان تا میکشد کوه گران | من که کشم که کی کشم زین کاهدان واخر مرا | |
| گر موی من چون شیر شد از شوق مردن پیر شد | من آردم گندم نیم چون آمدم در آسیا | |
| در آسیا گندم رود کز سنبله زادست او | زاده مهم نی سنبله در آسیا باشم چرا | |
| نی نی فتد در آسیا هم نور مه از روزنی | زان جا به سوی مه رود نی در دکان نانبا | |
| با عقل خود گر جفتمی من گفتنیها گفتمی | خاموش کن تا نشنود این قصه را باد هوا |