دیوان شمس/جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت) از مولوی |
' |
| جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت | وان سو که تیر رفت حقیقت کمان نرفت | |
| جان چست شد که تا بپرد وین تن گران | هم در زمین فروشد و بر آسمان نرفت | |
| جان میزبان تن شد در خانه گلین | تن خانه دوست بود که با میزبان نرفت | |
| در وحشتی بماند که تن را گمان نبود | جان رفت جانبی که بدان جا گمان نرفت | |
| پایان فراق بین که جهان آمد این جهان | اندر جهان کی دید کسی کز جهان نرفت | |
| مرگت گلو بگیرد تو خیره سر شوی | گویی رسول نامد وین را بیان نرفت | |
| در هر دهان که آب از آزادیم گشاد | در گور هیچ مور ورا در دهان نرفت |