دیوان شمس/جانم به فدا بادا آن را که نمیگویم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (جانم به فدا بادا آن را که نمیگویم) از مولوی |
' |
| جانم به فدا بادا آن را که نمیگویم | آن روز سیه بادا کو را بنمی جویم | |
| یک باره شوم رسوا در شهر اگر فردا | من بر در دل باشم او آید در کویم | |
| گفتم صنم مه رو گه گاه مرا می جو | کز درد به خون دل رخساره همیشویم | |
| گفتا که تو را جستم در خانه نبودی تو | یا رب که چنین بهتان می گوید در رویم | |
| یک روز غزل گویان والله سپارم جان | زیرا که چو مو شد جان از بس که همیمویم |