دیوان شمس/جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارد) از مولوی |
' |
| جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارد | در جمع چنین مستان جامی چه محل دارد | |
| گر بشکند این جامم من غصه نیاشامم | جامی دگر آن ساقی در زیر بغل دارد | |
| جامست تن خاکی جانست می پاکی | جامی دگرم بخشد کاین جام علل دارد | |
| ساقی وفاداری کز مهر کله دارد | ساقی که قبای او از حلم تگل دارد | |
| شادی و فرح بخشد دل را که دژم باشد | تیزی نظر بخشد گر چشم سبل دارد | |
| عقلی که بر این روزن شد حارس این خانه | خاک در او گردد گر علم و عمل دارد | |
| شهمات کجا گردد آن کو رخ شه بیند | کی تلخ شود آن کو دریای عسل دارد | |
| از آب حیات او آن کس که کشد گردن | در عین حیات خود صد مرگ و اجل دارد | |
| خورشید به هر برجی مسعود و بهی باشد | اما کر و فر خود در برج حمل دارد | |
| جز صورت عشق حق هر چیز که من دیدم | نیمیش دروغ آمد نیمیش دغل دارد | |
| چندان لقبش گفتم از کامل و از ناقص | از غایت بیمثلی صد گونه مثل دارد |