دیوان شمس/تو مرا می بده و مست بخوابان و بهل
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (تو مرا می بده و مست بخوابان و بهل) از مولوی |
' |
| تو مرا می بده و مست بخوابان و بهل | چون رسد نوبت خدمت نشوم هیچ خجل | |
| چو گه خدمت شه آید من میدانم | گر ز آب و گلم ای دوست نیم پای به گل | |
| در نمازش چو خروسم سبک و وقت شناس | نه چو زاغم که بود نعره او وصل گسل | |
| من ز راز خوش او یک دو سخن خواهم گفت | دل من دار دمی ای دل تو بیغش و غل | |
| لذت عشق بتان را ز زحیران مطلب | صبح کاذب بود این قافله را سخت مضل | |
| من بحل کردم ای جان که بریزی خونم | ور نریزی تو مرا مظلمه داری نه بحل | |
| پس خمش کردم و با چشم و به ابرو گفتم | سخنانی که نیاید به زبان و به سجل | |
| گر چه آن فهم نکردی تو ولی گرم شدی | هله گرمی تو بیفزا چه کنی جهد مقل | |
| سردی از سایه بود شمس بود روشن و گرم | فانی طلعت آن شمس شو ای سرد چو ظل | |
| تا درآمد بت خوبم ز در صومعه مست | چند قندیل شکستم پی آن شمع چگل | |
| شمس تبریز مگر ماه ندانست حقت | که گرفتار شدست او به چنین علت سل |