دیوان شمس/تو را ساقی جان گوید برای ننگ و نامی را
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (تو را ساقی جان گوید برای ننگ و نامی را) از مولوی |
' |
| تو را ساقی جان گوید برای ننگ و نامی را | فرومگذار در مجلس چنین اشگرف جامی را | |
| ز خون ما قصاصت را بجو این دم خلاصت را | مهل ساقی خاصت را برای خاص و عامی را | |
| بکش جام جلالی را فدا کن نفس و مالی را | مشو سخره حلالی را مخوان باده حرامی را | |
| غلط کردار نادانی همه نامیست یا نانی | تو را چون پخته شد جانی مگیر ای پخته خامی را | |
| کسی کز نام میلافد بهل کز غصه بشکافد | چو آن مرغی که میبافد به گرد خویش دامی را | |
| در این دام و در این دانه مجو جز عشق جانانه | مگو از چرخ وز خانه تو دیده گیر بامی را | |
| تو شین و کاف و ری را خود مگو شکر که هست از نی | مگو القاب جان حی یکی نقش و کلامی را | |
| چو بیصورت تو جان باشی چه نقصان گر نهان باشی | چرا دربند آن باشی که واگویی پیامی را | |
| بیا ای هم دل محرم بگیر این باده خرم | چنان سرمست شو این دم که نشناسی مقامی را | |
| برو ای راه ره پیما بدان خورشید جان افزا | از این مجنون پرسودا ببر آن جا سلامی را | |
| بگو ای شمس تبریزی از آن میهای پاییزی | به خود در ساغرم ریزی نفرمایی غلامی را |