دیوان شمس/تو جام عشق را بستان و میرو
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (تو جام عشق را بستان و میرو) از مولوی |
' |
| تو جام عشق را بستان و میرو | همان معشوق را میدان و میرو | |
| شرابی باش بیخاشاک صورت | لطیف و صاف همچون جان و میرو | |
| یکی دیدار او صد جان به ارزد | بده جان و بخر ارزان و میرو | |
| چو دیدی آن چنان سیمین بری را | بده سیم و بنه همیان و میرو | |
| اگر عالم شود گریان تو را چه | نظر کن در مه خندان و میرو | |
| اگر گویند رزاقی و خالی | بگو هستم دو صد چندان و میرو | |
| کلوخی بر لب خود مال با خلق | شکر را گیر در دندان و میرو | |
| بگو آن مه مرا باقی شما را | نه سر خواهیم و نی سامان و میرو | |
| کیست آن مه خداوند شمس تبریز | درآ در ظل آن سلطان و میرو |