دیوان شمس/بیدار کنید مستیان را
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (بیدار کنید مستیان را) از مولوی |
' |
| بیدار کنید مستیان را | از بهر نبیذ همچو جان را | |
| ای ساقی باده بقایی | از خم قدیم گیر آن را | |
| بر راه گلو گذر ندارد | لیکن بگشاید او زبان را | |
| جان را تو چو مشک ساز ساقی | آن جان شریف غیب دان را | |
| پس جانب آن صبوحیان کش | آن مشک سبک دل گران را | |
| وز ساغرهای چشم مستت | درده تو فلان بن فلان را | |
| از دیده به دیده بادهای ده | تا خود نشود خبر دهان را | |
| زیرا ساقی چنان گذارد | اندر مجلس می نهان را | |
| بشتاب که چشم ذره ذره | جویا گشتست آن عیان را | |
| آن نافه مشک را به دست آر | بشکاف تو ناف آسمان را | |
| زیرا غلبات بوی آن مشک | صبری بنهشت یوسفان را | |
| چون نامه رسید سجدهای کن | شمس تبریز درفشان را |