دیوان شمس/بیا که عاشق ماهست وز اختران پیداست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (بیا که عاشق ماهست وز اختران پیداست) از مولوی |
' |
| بیا که عاشق ماهست وز اختران پیداست | بدانک مست تجلی به ماه راه نماست | |
| میان روز شتر بر سر مناره رود | هر آنک گوید کو کو بدانک نابیناست | |
| بگرد عاشق اگر صد هزار خام بود | مرا دو چشم ببندی بگویمت که کجاست | |
| بیا به پیش من آ تا به گوش تو گویم | که از دهان و لب من پری رخی گویاست | |
| کسی که عاشق روی پری من باشد | نزاده است ز آدم نه مادرش حواست | |
| عجب مدار از آن کس که ماه ما را دید | چو آفتاب در آتش چو چرخ بیسر و پاست | |
| سر بریده نگر در میان خون غلطان | دمی قرار ندارد مگر سر یحیاست | |
| او آفتاب و چو ماهست آن سر بیتن | که روز و شب متقلب در این نشیب و علاست | |
| بر این بساط خرد را اگر خرد بودی | بیامدی و بگفتی که این چه کارافزاست | |
| کسی که چهره دل دید اوست اهل خرد | کسی که قامت جان یافت اوست کاهل صلاست | |
| در این چمن نظری کن به زعفران رویان | که روی زرد و دل درد داغ آن سیماست | |
| خموش باش مگو راز اگر خرد داری | ز ما خرد مطلب تا پری ما با ماست | |
| که برد مفخر تبریز شمس تبریزی | خرد ز حلقه مغزم که سخت حلقه رباست |