دیوان شمس/بگرد فتنه میگردی دگربار
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (بگرد فتنه میگردی دگربار) از مولوی |
' |
| بگرد فتنه میگردی دگربار | لب بامست و مستی هوش میدار | |
| کجا گردم دگر کو جای دیگر | که ما فی الدار غیر الله دیار | |
| نگردد نقش جز بر کلک نقاش | بگرد نقطه گردد پای پرگار | |
| چو تو باشی دل و جان کم نیاید | چو سر باشد بیاید نیز دستار | |
| گرفتارست دل در قبضه حق | گرفته صعوه را بازی به منقار | |
| ز منقارش فلک سوراخ سوراخ | ز چنگالش گران جانان سبکبار | |
| رها کن این سخنها را ندا کن | به مخموران که آمد شاه خمار | |
| غم و اندیشه را گردن بریدند | که آمد دور وصل و لطف و ایثار | |
| هلا ای ساربان اشتر بخوابان | از این خوشتر کجا باشد علف زار | |
| چو مهمانان بدین دولت رسیدند | بیا ای خازن و بگشای انبار | |
| شب مشتاق را روزی نیاید | چنین پنداشتی دیگر مپندار | |
| خمش کن تا خموش ما بگوید | ویست اصل سخن سلطان گفتار |