دیوان شمس/به حسن تو نباشد یار دیگر
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (به حسن تو نباشد یار دیگر) از مولوی |
' |
| به حسن تو نباشد یار دیگر | درآ ای ماه خوبان بار دیگر | |
| مرا غیر تماشای جمالت | مبادا در دو عالم کار دیگر | |
| بدزدیدی ز حسن تو یکی چیز | اگر بودی چو تو عیار دیگر | |
| چو خورشید جمالت روی بنمود | ز هر ذره شنو اقرار دیگر | |
| زهی دریا که آگندی ز گوهر | که هر قطره نمود انبار دیگر | |
| به یک خانه دو بیمارند و عاشق | منم بیمار و دل بیمار دیگر | |
| خدایا هر دو را تیمار کردی | ولیکن ماند آن تیمار دیگر | |
| چه داند جان منکر این سخن را | که او را نیست آن دیدار دیگر | |
| که منکر گفت سنایی خود همینست | سنایی گفت نی خروار دیگر | |
| بدان خروار تو خروار منگر | گشا دو چشم عیسی وار دیگر |